تبليغاتX
**** زنده باد خودم ****

**** زنده باد خودم ****
خود را به تمامي و همان گونه كه هستم مي پذيرم و واقعيت خود را به آسمانها اعلام مي كنم


سلام

خیلی وقته آپ نکردم ! می دونم ! اما راستش علتش اینه که یه جورایی از وبلاگم خسته شدم . حس میکنم اونطوری که میخوام نمی تونم بنویسم حالا چرا ؟

چون من از توی شرکتمون آپ میکنم و سیستم شبکه شرکتمون خیلی خطریه ! خصوصا بچه های انفورماتیک خیلی فضولن و خییلی راحت میتونن همین طور که من دارم می نویسم یا هر غلطی میکنم بیان روی صفحه مانیتورم ! اینه که برای اینکه دردسری برام درست نشه مجبورم چیز خاصی ننویسم و در نتیجه چرند و پرند و از امور معمولی روزمره بنویسم تا اگه کسی هم خوند نتونه از توش آتویی در بیاره ! آخه نمی دونین چه جو مسخره ای داریم اینجا که ! همه به خون هم تشنه هستن و دوست دارن نابودی همو به چشم ببینن ! خلاصه اینه که می بینم وقتی از امور معمول مینویسم خودم ارضا نمی شم و ترجیح میدم بنویسم !

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 9:6 توسط |


سلام

با عرض معذرت از غلطهاي تايپي پست گذشته !!!

خيلي تند تند نوشته بودم ببخشيد !

بعضي از دوستان دلشون مي خواست ادامه پست قبلو بخونن ! چشم !

البته بايد بگم كه توي نوشتن يك كم بي حوصله هستم بنابراين مي بينين بعضي اوقات ماجراها رو نصفه نيمه ميگم بدونين حوصله نوشتنشو نداشتم !!

مي دونين ! من توي پست قبليم در رابطه با وبلاگ اون بنده خدا فقط سعي كردم اشتباهات خومو بگم و اين به اين معني نيست كه اون بنده خدا هيچ اشتباهي نداشت ! اما خوب !! من كاملا توي اين زندگي به اين موضوع رسيدم كه بهتره افكارم و تلاشمو در جهت پيدا كردن و رفع نواقص و اشتباهات خودم بكنم تا ديگرون ! چرا ؟

معلومه ! چون هر كسي چوب اشتباهات خودشو دير يا زود مي خوره ! من سعي كردم اشتباهي رو كه در رابطه با اون خانوم كردم ديگه تكرار نكنم و اين باعث شد كه اون درگيري اولين و آخرين درگيري من تو دنياي مجازي برام باشه ولي نمي دونم كه اون چه درسي از اين موضوع گرفت و البته برام مهم هم نيست كه بدونم ! مهم اينه كه من بدونم چطور بايد رفتار كنم تا ديگرون حدالامكان از رفتار نسنجيده من ناراحت نشن ! البته اين كار بيشترين نفعش براي خودمه چرا كه كمتر جنگ اعصاب پيدا مي كنم و آرامش خودم بيشتر ميشه ! يادمه جوون تر كه بودم خيلي هيجاني و مغرور بودم و دوست داشتم به حق بودن خودم و افكارمو به همه ثابت كنم البته سر اين قضيه اين وبلاگ هم همين اشتباه رو كردم ! وقتي حس كردم به ناحق راجع به من بد فكر كردن سعي كردم كه حقانيت خودمو ثابت كنم و به همه بفهمونم كه بابا دارين اشتباه مي كنين ! ولي حالا ديگه سعي ميكنم اينطوري نباشم . حالا وقتي ببينم يكي خيلي داره راجع به من بي انصافي ميكنه تنها كاري كه سعي ميكنم انجام بدم اينه كه شونه هامو بندازم بالا و متاسف باشم كه چرا طرف سعي نكرده منو بهتر بشناسه !‌ همين !!!!! حالات من بميرم !! تو بميري !! و روي اعصاب هم قدم رو كردن نداره !!!

نمي دونم ديگه چرا حوصله ندارم به خاطر زندگي و يا افكار ديگرون حرص و جوش بخورم ! يعني ديگه كشش ندارم !!! وقتي به گذشته بر مي گردم و مي بينم به خاطر چه چيزهاي چرندي حرص و جوش ميخوردم خندم مي گيره !!! ۲ هفته پيش مامان بهم زنگ زد و ضمن حرفاش بهم گفت دخترم تو بايد آقي شوهر رو تشويق كني كه درشو ادامه بده و فوق بگيره و ...... توي اين مملكت و ... از اين حرفها !!!

من باهاش بحث نكردم و داشتم توي دل خودم مي گفتم وااااا به من چه؟ بچه كه نيست ! تازه من كه ميدونم اون يه روحيه لجوج داره و الان بهش بگم بدتر ميخواد لج كنه !‌مگه ديوونه هستم؟

بخواد بخونه ميخونه !!! نخواد بخونه نمي خونه ! اصلا چرا من بايد به خودم اجازه بدم كه به حكم اينكه زنشم توي مسائل خصوصيش دخالت كنم ؟ ولي از اون طرف اصلا به اون هم اجازه نمي دم به من بگه كاري رو بكن يا نكن !!! به خدا تصميم گرفتم كه توي آينده آرمين هم زياد دخالت نكنم ! فقط سعي كنم راهنماييش كنم كه درست چيه و غلط چيه ! ميخواد دكتر بشه ! مهندس بشه ! خواننده بشه ! ....

فقط يه مشكلي هست و اونم اينه كه همش به من مي گه من مي خوام دزد شم !!!

واي آقاي شوهر اومد دنبالم بايد برم فردا ميام بقيشو مي گم

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 16:43 توسط |


سلام

یک سال و اندی پیش که شروع کردم به وبلاگ نویسی ( تا حالا ۲ بار وبلاگم حذف شده )

دقیقا زمانی بود که از نظر روحی توی سطحی بسیار پایین بودم ( تقریبا نزدیک به صفر !) مسائلی برام پیش او مده بود که تحملش برام خیلی خیلی سنگین بود یادمه توی اون زمان اتاقم یه جوری بود که دقیقا رو به سالنی پر از رفت و آمد بود و من همیشه خدا رو شکر میکردم که یک مانیتور گنده روی میزمه که می تونم چشمای قرمز شده از اشکامو از دیگرون مخفی کنم ! ( البته لازم به ذکر است که این مسئله پیش اومده هیچ ربطی به خانواده نداشت و من حتی نمی تونستم راجع به اون حتی با آقای شوهر صحبت کنم ! اون بنده خدا فقط می دید که من روز به روز عصبی تر و لاغر تر و بی رنگ و رو تر می شم . متاسفانه اون زمان عقلم نمی رسید که برم پیش یک مشاور .... خلاصه به تنهایی توی یه جهنم اساسی دست و پا می زدم و در کنار این مشکلات شخصی مسائلی مثل دانشگاه ( اونم ترمهای آخر ) مشکلات مربوط به محیط کارم و مشکلات پسر شیطون و اکتیو که همه دنیا همیشه ازش شکایت داشتن و مشکلات معمول زندگی هم وجود داشت .

یک روز که اساسی حالم خراب بود تصمیم گرفتم برم توی اینترنت و یک کم جک بخونم شاید که حالم بهتر بشه !!! برای همین توی گوگل سرچ کردم جک و اس ام اس !!!

همین که جستجو تموم شد و صفحه نمایش باز شد توی لیست چشمم خورد به وبلاگی تحت عنوان من و ام اس !!! لازم به ذکره که تا اون زمان اصلا نمی دونستم وبلاگ چیه !!!

چون راجع به بیماری ام اس خیلی کنجکاو بودم چون مادر جاریم می گفتن این بیماری رو داشته! این وبلاگ رو باز  کردم و با خوندن اولین مطلب رو به روم کلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم که آرشیو این وبلاگ رو از اول شروع کنم به خوندن !! لحظه به لحظه این وبلاگ رو خوندم و با ناراحتیهای نویسنده اشک ریختم و با شادی هاش خندیدم و با خوندن لحظه های عاشقی هاش سراپا غرق در خاطرات عاشقانه ام شدم و با خوندن لحظه های شکستهای عاطفی نویسنده از ناراحتی در خودم لرزیدم . اون زمان فکر می کردم فقط گروه اسپشیال میتونن وبلاگ داشته باشن و فهمیده بودم پسری به اسم نوید این کارو می کنه !!! البته می دونم که اون زمان خیلی خنگ بازی درآوردم .....

خلاصه بعد از ۲ ماه خوندن وبلاگ تازه کشف کردم که می تونم نظر بزارم برای نویسنده !!!  یعنی می دونستم ها ولی چون هنوز ایمیل نداشتم نمی تونستم این کارو بکنم ! خلاصه به خاطر این وبلاگ رفتیم ایمیل ساختیم و شروع کردیم به نظر گذاشتن !!!! من کلا آدم بسیار احساساتی هستم از اون آدمهایی که با قلبشون زندگی میکنن و این زندگی رو برای خودم و اطرافیانم خیلی سخت تر می کنه ! از طرف دیگه یه آدم فوق العاده رکی هم هستم خلاصه اعتراف می کنم که یک کم با توجه به شرایط خاص نویسنده ( از نظر روحی بخصوص ) زیادی تند رفتم ! هم در بیان عقایدم ! هم از نظر ابراز احساسات !!خلاصه الان که به اون زمان فکر می کنم کلی به خودم می خندم اون زمان حس می کردم چون خیلی دوسش دارم باید حتما اونم منو دوست داشته باشه ! البته توی دنیای واقعی خیلی سریع دیگرون رو جذب میکنم چرا که همه همیشه بهم می گن صداقت و محبتم کاملا از توی نگاهم و لبخندام مشخصه ولی متاسفانه توی دنیای مجازی ظاهرا تبحری در این کار ندارم . خلاصه سرتونو درد نیارم فکر کنم اون خانومه یک کم از گیر دادنای من شاکی شده بود طفلی حق هم داشت !! گلوشو گرفته بودم و میخواستم به زور محبتمو که حسابی قلمبه شده بود بریزم توی حلقش ! نگو حالا تو دنیای مجازی وضعیت یه جور دیگه هست . یادمه یه روز از یکی از همکارام یاد گرفتم که چطوری می تونم وبلاگ بزنم ! واااااای روز یکه این وبلاگ رو زدم چقدر خوشحال بودم !!! دقیقا انگار یه خونه برای روحم ساخته بودم ! یادمه اولین کسی رو که دعوت کردم این خانم بود و دوستاش !! عکسمو هم کوچولو گذاشته بودم اون گوشه و انصافا هم خودش و چند تا از دوستاش اومدن ! و من خیلی خوشحال بودم ! بعد یه مدت چند تا دوست پیدا کردم که مهمترینشون آرش و مهرداد بودن که هر دوشونو هنوز که هنوزه عین ۲ تا برادر خوب دوست دارم هر دوی این دوستان گلم در جریان مشکل من قرار گرفتن و کلی منو راهنمایی کردن و من هیچ وقت این موضوع رو فراموش نمی کنم ! راستی یادم رفت  یکی از افراد مهم اون زمان که اسمش آرامش بود رو بگم  ! اگه اومدی خوندی اینجا رو بدون که خیلی اذیتم کردی  کم مونده بود سر بزارم به بیابون از دست تو !!!!

واییییی باید برم جلسه ! دوباره برمیگردم بقیه شو می نویسم !! امروز عین پیرزنها هوس کردم خاطرات وبلاگ نویس رو بنویسم !

لپ کلام اینکه اون زمان دنیای مجازی خیلی کمکم کرد تا از افسردگی در بیام . اون زمانها برای فرار ازمشکلات اطرافم اینجا پناه میاوردم و الحق که این دنیای جذاب بهتر از هر دکتر روانکاوی منو از افسردگی نجات داد . الان که خیلی توی دنیای مجازی کمرنگ شدم و خطاب به دوستای گلی که نگرانم بودن باید بگم وقتی توی این دنیا کمرنگ میشم نشونه اینه که حالم کاملا خوبه و نگرانم نباشین !

این روزها سرم خیلی شلوغه برای همینه که کم میام و نمی رسم بهتون سر بزنم .

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 9:13 توسط |


سلام

با تشکر از دوست خوبم فرزانه ظاهرا به یه بازی دعوت شدم و اون گفتن ۵ تا ارزوهای محالمه و همین طور ۵ تا از هله هوله هایی که دوست دارم بخورم !

حالا شروع میکنم البته بگم چون آرزوهای محالم زیاده اونایی که شخصی هستن میگم نه اونهایی که اجتماعی و انسانی هستن ( این نشون میده خیلی خودخواهم نه !!؟ آخه آرزوهام زیاده اونارو از جمله قشنگ شدن زمینمون و نبودن جنگ و خونریزی و .... لطفا شما دعا کنین !!! من از سهمم میخوام به سود خودم دعا کنم ! شایدم خدا یه روز یه سری به وبلاگم زد  

خوبببببببببببببب بزارین ببینم !!!  راستی اولویت بندی نداره ها به ترتیبی که یادم میاد میگم !

۱ -  یه آرزوی محالم ( شایدم محال نباشه !!! باید به پدر و مادرم رجوع کنم ببینم محاله یا نه  )

دوست داشتم یکی یا ۲ تا یا ۳ تا خلاصه تا هر جا بشه !!!!! خواهر مهربون داشتم !! آخه من بیچاره اصلا خواهر ندارم !! به خاطر همین به اونهایی که خواهر دارن خیلی حسودیم میشه !!! جالب اینجاست هر چی سنم میره بالاتر بیشتر این کمبود رو حس می کنم ! البته سعی میکنم این کمبود رو با دوستان گلم جبران کنم !

۲ - دوست داشتم زمان بر میگشت به عقب ولی به شرطی که تجربیاتم حداقل به اندازه الانم بود و می تونسم خیلی از اشتباهاتمو جبران کنم !

۳ - دوست داشتم توی یه کشور آزاد به دنیا میومدم !!! اگه دست خودم بود جامعه خودمون حتی به عنوان آخرین گزینه انتخابیم هم نبود ! البته درسته که همه ایرانی هستیم و عرق ملی داریم ولی اگه از من می پرسیدن کدوم گوری میخوای به دنیا بیای صد در صد اینجا رو نمی گفتم شاید میگفتم آمازون !!! ولی اینجا ابدا !!

۴ - تو رو خدا نخندین ها !!! ولی خوب می گم !!! بخندین خوب !!!

دوست داشتم یکی از هنر پیشه های هالیوود بودم با کلی ثروت باد آورده  روی فرش قرمز با لباسهای خیره کننده راه می رفتم و ......  ( قربون دختر کوچولوی وجودم برم با این آرزوهاش ) البته خدایی هم می بینم با آرزوهام خیلی فاصله ندارم !!!

( دیشب یه سریال داشت نشون می داد که دختره وسطش گفت : من از اون دخترهایی نیستم که بیشتر وقتمو جلوی آینه بگذرونم !!! منم شیطونیم گل کرد و ۲ دقیقه بعدش به آقای شوهر گفتم : من از اون زنهایی نیستم که همش وقتمو جلوی آینه بگذرونم ! کارای خیلی مهمتری دارم جونم !!! آقی شوهر سرشو آورد بالا و لبخند دوستانه ای بهم زد و گفت : می دونم عزیزم ! آینه دوست داره بیشتر وقتشو جلوی تو بگذرونه !!!

۵ ـ ای خدا !!! کسی که این بازی رو اختراع کرد نمیشه تعدادشو بیشتر میکرد ؟ آخه بیشتر آرزوهای من مونده هنوز ببم جان !!!  دوست داشتم میتونستم نامرئی بشم و هر جایی دوست داشتم سرک بکشم و به کذشته و حال سفر کنم و خیلی از اتفاقات و شخصیتهای تاریخی رو از نزدیک می دیدم

حیف شد چه زود تموم شد !! راستی یه آرزوی محالمم اینه که این جلسه ای که الان باید برم رو نمی رفتم و فعلا میتونستم بیشتر بنویسم و ضیق وقت نداشتم !

خوب حالا قاقا لی لی هایی که دوست دارم :

۱ - زغال اخته خشک ! اونقدر دوست دارم که اغلب هستشو قورت میدم که اونایی که بهش چسبیه حروم نشه !

۲ - قرقروت ها افتخار دارن که مقام دوم رو در علاقه مندیهای من به آت آشغالها داشته باشن ! همچین میخورم که آب از لب و لوچه سرازیر میگردد .

۳ - باقالی پخته با سرکه و نمک و گلپر  

۴ - آلوچه !!! رب انار ! چاقاله بادوم !!! گوجه سبز !!!!

۵- دیگه یادم نمیاد ! آروهام تمومه !!!

تا برنامه بعدی شما رو به خدا میسپارم ! راجع به پست قبلم میام سر فرصت میگم ! الن باید برم جلسه دیرم شده !!!

راستی برگشتم یادم باشه بچه ها رو معرفی کنم برای ادامه بازی !!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 9:9 توسط |


مطلب حذف شد چون خیلی با عصبانیت نوشته بودم   

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 11:46 توسط |


سلام

امروز دوستم اجازه داده بشینم پشت کامپیوترش و یه سری به نت بزنم چرا که اون مسئول چک کردن و کلا امور مربوط به ایمیل و ..... مدیر عامله و خط جدا داره !

دیشب توی خونه کلی نوشتم ولی پست نشد  نمی دونم چرا از توی خونه حتی نظر هم برای دوستانم نمی تونم بزارم پست نمی شه ! خیلی عجیبه !

دیشب خیلی حالم گرفته شد !

دیروز که رفتم دنبال آرمین دیدم از پله ها اومد پایین و با ناراحتی رفت پیش مدیر مهد و یه چیزی گفت و مدیر هم اونو برد اون پشت و وقتی اومد دیدم دستشو بالا گرفته و روی دستش کلی بتادین زدن ! نگو آقا با یکی از هم کلاسیهاش گلاویز شده و دستش زخم شده !

حالا برخوردش خیلی خنده دار بود ! عین یک مرد بزرگ و پخته !!! اصلا سمت من نیومد که ناز و نوازش بشه !!! سرشو انداخته پایین بر خلاف همیشه که شیطنت میکنه با وقار راه افتاد که بره ! بهش میگم مامان چی شده !!! ؟

آرمین : هیچی !!!! یه چیزی شده !!! مهم نیست !!

من : کی زدت ؟

آرمین : یه مسئله ای پیش اومده دیگه !!! سوال نکن !  

من  : خوب مامان جون به من بگو !

آرمین  : نیازی نیست بدونی !!!

من :  خوب بگو دیگه ! من مامانتم !!!

آرمین  : چه ربطی داره ؟ نمی گم چون فایده نداره ! کاری نمی تونی بکنی !!

من  :

آرمین : مشکلاتمو خودم حل می کنم  !!!! فردا خودم به خاله مهناز میگم !!!

 من  :  

نمی دونم  بابات این منطقش خوشحال باشم یا ناراحت !!!

یک برخورد دیگه یک هفته پیش :

آرمین : اون کیف صورتی پولکی رو. بده میخوام ببرم مهد بدم دوست دخترم !

من : نه !!!بی خیال شو !!

آرمین  : پس برای چی نگهش داشتی !! مگه دختر بچه داری ؟؟؟

من  : خوب ندارم !!!

اون  : خوب پس خسیس نباش !

من  :  راست میگی ببرش !!! ( تمام راه با لذت نگاهش می کرد )

بعد از ظهر :

من  : کیفو دادی به دوستت ؟

آرمین  با بی تفاوتی  : بله دادم !!!

من  : خوب چی شد ؟

آرمین : ربطی داره به شما ؟

من  : خوب آره

آرمین : ربطش به شما چیه ؟

من : اسمش چیه ؟

آرمین : یه اسمی داره ولی لازم نیست کسی بدونه ! فقط بدون میخوایم با هم عروسی کنیم !

من :

 به نظر شما این مکالمه یه بچه ۵ ساله با مامانشه ؟

به نظرم بچه دچار بحران نوجوانی زودرس شده !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 10:3 توسط |


سلام

اینترنت شرکتمون قطع شده !

ببخشید آپ نکردم آخه ۲ بار آپ کردم موقع پست کردن پرید

بزودی میام آپ میکنم !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 8:25 توسط |


اكثرا دوست ندارم توي وبلاگم از اعتقادات و باورهام صحبت كنم .

نمي دونم چرا ؟ ولي حس مي كنم باور هر شخص براي خودش خيلي مهمه و ما ارزشها و باورهامونو ساده به دست نياورديم . يه جورايي تاواني كه براي به دست آوردن ارزشها و باورهامون مي پردازيم همون زندگيمونه .

خيلي از ماها براي پيدا كردن يك باور ، اشك ريختيم ! خون دل خورديم ! درسته كه باورهامون شايد غلط باشه ولي بهتره تو شرايط خوبي به ابن نتيجه رسيم و بهمون ثابت بشه كه باورمون غلطه ! نه اينكه هر كسي به خودش اجازه بده بياد به ارزش و اعتقادي كه اينجا مي نويسيم يه انگي بچسبونه و به شخصيت ما و نهايتا هم جنسان و خوانندگان وبلاگ توهين كنه و بره !!!!

البته منظور من از باور و ارزش اون چيزي نيست كه اينور و اون ور خونديم و براي خالي نبودن عريضه عرض اندام مي كنيم ، منظورم اون تجارب ثقيلي هست كه تونستيم لمسش كنيم و باهاش زندگي مي كنيم !

تجربه تك تك ما براي خودمون خيلي بارزشه و دليلي نداره كه ديگرون ارزشي براي زجرهامون قائل بشن و با ما و اعتقاداتمون درست برخورد كنن !

تازه علاوه بر اين آدمهاي شوخ طبعي هم هستن كه كارشون فقط مسخره بازي و جنگ اعصابه !!

چيزي كه توي پست قبلي نوشتم به خاطر اين بود كه وبلاگي رو می خوندم كه نويسنده وبلاگ به هر دليلي يك بحثي رو به چالش كشيده بود و چون بحث جالبي بود كه اكثرا حتي جرات فكر كردن بهش رو ندارن چه برسه به اين كه راجع بهش بحث كنن ، علاقمندان به نظر دادن زياد بودن و هر كسي يه نظري مي داد . ولي متاسفانه عده از خوانندگان به نويسنده و زنان و در كل همگي خوانندگان توهين كردن و همه رو محكوم كردن به خاله زنك بازي توي حموم زنونه !!!!

تازه خيلي ها هم جوگير ميشن و به طرفداري از نويسنده و يا همديگه كار به توهين و فحش و دري وري ميكشه !

براي همين سوال زير و هزاران سوال ديگر توي ذهن من هك شد  .

حس ميكنم هنوز متاسفانه توي دنياي مجازي شعور همگاني ظرفيت بحث ، خصوصا بحثها ظريف و ارزشي رو نداره ! يه جورايي نه تنها هيچ كس هيچ نتيجه اي نميگيره ، آخرش هم نويسنده پشيمون ميشه و هم اغلب خوانندگان پريشان ! با احساسي از گيجي بر جاي ميمانند .و در آخر نويسنده هم چاره اي نداره جز اينكه بحث رو نصفه تموم كنه !

واقعا اميدوارم كه همگيمون جنبه پيدا كنيم كه بتونيم بحثهامون رو اداره كنيم .

در رابطه با نظرخواهي آزاد توي وبلاگم ...

حس مي كنم نمي تونم اجازه بدم كه اينجا به خودم يا خوانندگانم توهين بشه !!!

راستش من هميشه با خودم صادق بودم و واقعا ميگم كه متاسفانه هنوز به اين درجه از اعتماد به نفس نرسيدم كه بزارم توي نظرات وبلاگم دري وري بنويسن و من برام مهم نباشه .

البته خدا رو شكر مدت نسبتا طولاني هست كه هيچ كس منو ناراحت نكرده !

در آخر واقعامن از اين نويسنده خيلي ممنونم چرا كه همين آزادي بيان براي خود من جذابه، چرا كه خودم هنوز نتونستم خلقش كنم .

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 11:16 توسط |


چرا وقتی یک محفلی از نظر آقایون بی ارزشه می گن مثل حموم زنونه میمونه !!!؟

میخوام بدونم آقایون توی حموم مردونه معمولا از چی حرف می زنن !!!

حس فیمینستیم گل کرده !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 10:19 توسط |


سلام سلام سلام

۵ دقیقه دیگه باید بدوم برم دنبال آرمین با هم بریم خونه !

حالا چه وقت آپ کردنه ؟

نمی دونم والا !!!! یکهو تصمیم گرفتم ! دست خودم نبید !!!

امروز نشسته بودم که یکهو محبتم قلمبه شد و تصمیم گرفتم یه زنگ به آقای شوهر بزنم !

 اون  :  الو بفرمایید ؟

من  :  آروم ( یعنی با صدای وسوسه آمیز پر از طلب و تمنا و با زمزمه ) دووووست دارم !!!!

اون  : ببخشید صدا نمیاد !

من : دوسسسست دارم !!!!!!!

اون  : صدا نمیاد !!!!!

من  : با هوار !!!!!!!!!!!!!!! زهر انارررررررر !!! یعنی هر خانومی زنگ زد آروم گفت دوست دارم تو باید اینطور کنجکاوی کنی  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اون  : خوب چیکار کنم ؟  بنده خداها لابد کار دارن دیگه !!! باید بشنوم چی میگن !!!

من  : راست میگه بنده خدا !!!! بلاخره کار مردمو باید راه انداخت !!!

اون  : دیوونه شناختمت !!!!! 

من  : امیدوارم  این طوری باشه !!!

اون  : خوب چکار داشتی عزیز که یاد ما کردی ؟

من  : هیچی یک دفعه دلم برات تنگ شد !!  حال می کنی الان یه  دختر خوشگل مثل من تو فکرته تو تهرون !!!!

اون  : بععععععله !!!! صد در صد ! حالا تا ببینیم این دختر خوشگل ازم چی میخواد !!!! 

من  : هیچی به جان خودم !!! فقط گفتم بهت بگم دوست دارم همین !!!

اون  : منم دوست دارم عزیزم !!! اینو بهت ثابت می کنم !!!

من  :  واااااااااااااااااااااااااااااااای !!! واسم چی میخری امشب ؟  شام کجا بریم ؟

اون  : والا  ..... والا ..... والا ...... چی بگم !!!!  ابراز عشقت منو هلاک کرده !!!

من  :  

راستی بچه ها مدتیست که دنبال بهانه میگردم این شکلکو بزارم بهانه اش جور نمی شه !!!

بزارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بزارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه خیلی خوشتله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  من عین همین رانندگی می کنم !!!!!

باور کنین !!! تا زه این یارو آدرسو بلده انگار !!!

منو میخواین تصور کنین باید  این یارو بیشتر گیجی ویجی بره !!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 16:47 توسط |